.:::ღ♥ღღ قاصدک ღ♥ღღ:::.

خوش آمدی دوست عزیز

زندگى موسیقى گنجشک هاست...

زندگى موسیقى گنجشک هاست
زندگى باغ تماشاى خداست... 
زندگى یعنى همین پرواز‌ها، 
صبح‌ها، 
لبخند‌ها، 
آواز‌ها... 
زندگی ذره‌ی کاهیست، که کوهش کردیم، 
زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم، 
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، 
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق، 
بجز حرف محبت به کسی، 
ورنه هر خار و خسی، 
زندگی کرده بسی، 
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد. 
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟"

سهراب سپهری

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 12:31 ] [ .:: مرضیه ::. ]

[ ]

زیر گنبد کبود ...

 

 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما 
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 14:18 ] [ .:: مرضیه ::. ]

[ ]

حقیقت...
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات 
این همه از خدا دور هستم؟!

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 20:59 ] [ .:: مرضیه ::. ]

[ ]

اهل دانشگاهم ...

اهل دانشگاهم

رشته ام علافیست

جیب هایم خالیست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره

خوب می فهمم سهم آینده ی من بیکاریست

من نمیدانم که چرا می گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید

باید از قیمت دانش نالید

و به آنها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم وهنر خندیدم

 

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:59 ] [ .:: مرضیه ::. ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،